تبليغاتX
روزگار مو
روزگار مو
یه استاد همشهری میگه: با نوشتن، روزهای گذشته زنده می مانند وجاودان .
قالب وبلاگ
 

سلام

ممنون که به من سر میزنید.

گمون نکنم تا یکی دو ماه دیگه بتونم بنویسم .

شروع کلاسای تابستونه هست ویه تابستون خستگی.

خونه که میرسم حتی نای   نگاه کردن به لپ تاپ هم ندارم.چه برسه که بخوام

بنویسم.

          پس فعلا خدا حافظ.

                                     بقول سنجد : برمیگردم.

                   

 

 

[ سه شنبه دوم خرداد 1391 ] [ ] [ موج ] [ ]

او لین کسی که  صدای نفسهایم راشنید.

بي قرارترين دلي که بیقراریهایم را حس کرد.

تنها کسی که آزردمش واو فقط لبخند زد.

 يگانه آموزگار ي که دردهایم را هجی کرد.

دردمندترين آشنايي که شانه هایش ، تكيه گاه خستگي هايم شد.

همراه ترين عاشقي ، كه بي بهانه به من عشق ورزيد.

وسنگ صبور غم هاي من

     مادر ،كوه صبر واستقامت

 

                              روزت مبارك

 

 

 

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ موج ] [ ]
سلام

سلام

سلام

ای چند روز که نبودم  رفته بودیم آموزش عروسک نمایش عروسکی.

یعنی بهترین آموزشی بی که تا حالا رفته بودم.

آموزشهای قبل تا کلاس تموم میشد جونمون از حلقمون در میومد.

ولی ای دفعه دیگه استاد خوش میگفت که وقت کلاس تمومه.

خلاصه ای که عروسک ساختیم چه عروسکایی.

حالا دیگه نمیخواد سی نمایشامون منت این و اون بکشیم تا سیمون عروسک بسازه.

دست استاد ایمانخانی هم درد نکنه که چقدر صبر وحوصله به خرج داد تا ما یاد بگیریم عروسک.

وهمچنین تشکر ویژه دارم از دفتر استان با ای آموزش درست.

هرچند وقتی برگشتم دیدم پونه شب تا صبح از تب نخوسیده وبواش بالا سرش نشسته ومدام پاشویه اش

کرده. بعدم خوش دیگه نتونسته بره سرکار.

ولی حداقل ای دفعه با دس پر برگشتم.


[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ موج ] [ ]
  توجه : توجه :اگه دا رین غذا میخورین پس فعلا اینجا نخونین. از مو گفتن بی.

یه مار  مولک اومده بی تو اتاق یاس .نفهمیدم ازکجا وچطوری ؟ ولی همی میفهمم که کسی از اومدنش

خوشحال نشد.یاس هم کلا منکرش شد که رفیقی با ای شکل وشمایل داشته باشه.

طبق معمول همه ی دنیا که پذیرایی از ای موجودات نازنین به عهده ی مردا هست، ما هم سپردیمش

دس بوای بچه ها.

حالا نه که فکر کنین مو از ای زنای نازک نارنجی هستم که از سوسک ومارمولک و.... میترسم ها!

اگه ایطوری فکر کردین باید بگم که مو بد شناختین.

البته یاس چارزانو نشسته بی رو مبل وتکون خوش نمیداد.

ولی شکر خداپونه  دل  و جراتش   به خوم   رفته. سرنترسی داره.

داشتم میگفتم.

درسته که ما اختیار تام دادیم سی بوای بچه ها که هرجور خوش صلاح میدونه از مارمولک پذیرایی کنه.

ولی مو وپونه مث شیر پشت سر بوای بچه ها وایساده بودیم وبا تمام قدرت جیغ میزدیم.

بوای بچه ها هی تخت و میز وکمد جابجا میکرد وما هم همیطور حمایتش میکردیم وجیغ میزدیم.

البته مو یه چیزی خیلی خوب فهمیدم که مارمولک واقعا مارمولکه.

بنده خدا بوای بچه ها ،میز بلند میکرد ،مارمولک میرفت زیر تخت.تخت بلند میکرد ، میرفت زیر کمد.

کمد بلند میکرد ، میرفت زیر فرش. فرش بلند میکرد ، میزد از زیر پاش در میرفت.

خلاصه برنامه ای هم داشتیم با ای مارمولک.

حالا مو وپونه یه کمی استراحت میکردیم ولی جیگرم سیش کباب شد بوای بچه ها که اصلا فرصت

استراحت نداشت با ای قایم موشک باجناب مارمولک.

دقیق یکساعت طول  کشید  تا بلاخره بوای بچه ها موفق شد از پسِ مارمولک بربیاد.

البته قبل از اینکه جسدش ببره بیرون ما سی بار آخر یه نگاهی انداختیم بهش.

بیچاره قبل از اینکه از ضربه ی جارو بمیره یه چندتا سکته زده بی از دست جیغای مو وپونه.

چون دهنش کج وکوله شده بی ویه طرفش هم لمس شده بی.

راستی یه چیز دیگه ،ا ز دیروز تا حالا هرکاری میکنم بلکه مث جیغای دیروزی بزنم ،نمیتونم.

تعجبم مو که باید سه مرتبه سلام کنم تا صدام بشنون وجوابم بدن، از شانس او بخت برگشته

چطوری ولوم صدام ای همه بالا رفته بی

تبریک نوشت: هرچند پست جالبی نی که پی نوشتش تبریک بگم سی معلمای عزیز.

اما گفتم شاید وقت نکنم تو ای چند روزه باز سر بزنم

خدا کنه معرفت اینو داشته باشم که همیشه قدردان زحمات معلمان ، وهرکس که کوچکترین چیزی به

مو یاد داده ، باشم.

 بعدا نوشت: یه برادر عزیز همولایتی سی پست قبلی نوشته:

 

 
دوشنبه 11 اردیبهشت1391 ساعت: 21:44 توسط:مجید

مطلبتان را خواندم و خشم سراپای وجودم را فرا گرفت جایی نوشته ای که پدر پدر بچه ها از روستایشان به شهر ما می آید و حال آنکه خود خوب میدانی جایی که پدربزرگ بچه های شما از آنجا می آید ماههای زیادی است که تبدیل به شهر گشته است
کسانی همچون شما که میخواهند فکر بچه های این مرز و بوم را پرورش دهند را به خدا واگذار میکنیم .
بدانید کسی که این همه با آب و تاب از آن تعریف میکنید و تمجید و بوای بچه ها میخوانیدش و از رفتن او به عسلویه سخن ها میگویید از همین بردستان برخاسته است.

پاسخ:

راستش رو بخوای مو اصلا قصدی نداشتم که بگم بردستان روستا یا شهر ه. قصه ی مو چیز دیگه حکایت میکنه.

مو در اصل داشتم از خوبی همون بردستانیها تعریف میکردم. حالا چه برچسب شهر داشته باشه وچه برچسب روستا.

کاکای عزیز ! مو هم هیچوقت سی هیچ کس نگفتم که بوای بچه های مو تهرانیه نه بردستونی.

والله اگه بردستان استان هم بشه مو باز خوشحال ترم. فقط خدا کنه مسئولان اونقدر به این شهر و حتی دیر رسیدگی کنن که یه آدم کم حواس مث مو ، که تقریبا هرروز تو ای مسیر رفت وآمد میکنه ، یادش نره داره از یه شهر عبور میکنه.

بازم ممنون که سر زدی ونکته سنجی کردی.

خدا کنه قانع شده باشی.

 

 

 

 

 

[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ موج ] [ ]
ما آدما ، گاه وقتی اینقدر به داشته هامون عادت میکنیم که فکر میکنیم اونا جزء لاینفک زندگیمون

هستند. یا اینکه این داشتن شامل حال تمام آدما میشه. تا اینکه یه نفر که حسرت داشته ی مارو داره

به یادمون میاره که ما چقدر از داشتن این چیزای عادی خوشبختیم وقدرشو نمیدونیم.

مثلا :

مسیر خونه ی ما تا مدرسه یاس حدود نیم ساعت پیاده راه هست. که البته اگه یاس بخواد با اون کیف

سنگینش پیاده بره شاید به ۴۵دقیقه هم برسه.

بوای بچه ها هرروز باید ساعت ۵راه بیفته بره عسلویه و اصلا حرفش  هم نزین که بتونه یاس رو

برسونه مدرسه.

سی خاطر همی، آغای یاس (بوای بوای بچه ها)،هرروز از شهرمحل زندگی شون راه میزنه وبا

موتور سیکلت خوش میرسونه خونه ی ما تا یاس ببره مدرسه

. از او طرف هم که مدرسه اش تعطیل میشه ،بنده خدا عاموش از سرکار ش

مرخصی میگیره ومیره یاس میاره خونه.

خلاصه اینکه یاس فکر میکنه همیشه باید همینطور باشه وای سی یاس عادت شده.

تا اینکه:

تا اینکه چندروز پیش که یاس از مدرسه برگشت گفت:یکی از همکلاسیام انشا درباه مو نوشته.

با تعجب ازش پرسیدم :چی درباره ی تو نوشته؟

گفت:نوشته که آرزو داره مث مو آغا داشته باشه تا بتونه هرروز بیارتش مدرسه وجلو چش همکلاسیام هی

ازم بپرسه پول تو جیبی داری یانه ومنتظر بمونه تا برم تومدرسه وهی بگه آغایی مواظب باش.بعدم ازم معذرت

خواهی کرده وگفته بخدا مو حسود نیستم ولی غصه میخورم که مث تو آغا ندارم.

از خدا که پنهون نی از شما هم پنهون نباشه.راستش موخوم هم تا حالا ایقدر جدی به ای قضیه فکر

نکرده بودم.شاید هم وقتی آغاش یه کمی دیر کرده باشه غر هم زده باشم.ولی از اون روز به بعد دیگه سعی

میکنم یه حالت قدرشناسی داشته باشم از اینکه خدا یه چیزهایی به مو داده که ممکنه خیلی ها حسرتش

رو بخورن ولی مو خوم ساده از کنارش میگذشتم.مثل داشتن یاس وپونه-بوای یچه ها. شغل دوست داشتنی-دریا -.............

 

 

 

 

[ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ موج ] [ ]
از بس فضول بودیم سیش میگفتیم حیدکو

اسمش حیدر بی. معمولا تو ولات مو بخوان اسم خراب کنن یه  و  کنارش میذارن

ما هم باید میگفتیم حیدرو .ولی ایجوری شعرمون درست در نمی اومد.

معمولا ساعت ۱۲از سر کار برمیگشت. یه مرد چارشونه ی تقریبا بلند،كه از پس ماچند تا بچه شر

برنمي اومد.

كارش باربري بي. ديوونه هم نبي بنده خدا. يه كمي، زيادي تو لاك خوش بي.

اول از همه عبدالله يادمون داد. وقتي از دور ديدش گفت: حيدكو -دارِ دِكو- هَمَش رو كولِ مَردِكو

( اگه بخوام خاطره ام تحريف نشه ،بايد بگم كه قسمت دوم شعرمون يه فحش بي كه چون بي ادبيه

مو حذفش كردم )

عبدالله عادت داشت في البداهه شعر بگه. شعرايي كه چندان مفهومي هم نداشت ولي وزن داشت.

خيلي هم قشنگ مي خنديد. طوري كه ما از خنده اش خنده امون ميگرفت.

خلاصه اش اي شد كه حيدكو اومد وما مث يه گروه سرود كه از قبل كلي تمرين كرده باشه ، صاف جلوش

وايساديم وتوچشاش نگاه كرديم و با افتخار شعر ش سيش خونديم. يعني در اصل با صلابت هرچه

تمام تر فحشش داديم. عبدالله هم جلوتر از همه وايساده بي.

حالا خوتو حساب كنين يه آدم ،خورد وخسته، تو گرماي ۴۰درجه تابستون ،ساعت ۱۲ظهر از سركار

واگرده.توخيالش هي سي خوش وعده بده كه الان ميره خونه يه ليوان شربت خنك ميخوره ويه لقمه

چاسي وبعدش هم چرت بعداز چاس زير خنكاي كولر،يه مرتبه چندتا بچه ي بي ادب جلوش وايسن و

راس راس تو چشاش نگاه كنن وفحشش بدن و چرتش پاره كنن.

خو اي آدم هرچي هم درونگرا باشه ، هرچي هم صبر وحوصله داشته باشه، هرچي هم كه سي خوش

بگه ولشون كن اينا بچه ان ،باز هم عقب عقب ميره و دور خودش ميگرده و يه سنگ بزرگ بر ميداره وپرت

ميكنه طرف بچه ها. كاري هم نداره كه عبدالله با سر خوني ، خوش تو گِلا مي پِلِكونه ودهنش تا آخرين

درجه وازه وبقيه با نگاههاي وحشت زده در حاليكه ادامه كلمات شعرتو دهنشون ماسيده ، دارن سيلش

ميكنن.

حيدكو با خيال راحت از اي كه ماموريتش به نحو احسن انجام داد، راهشو گرفت ورفت وانگار نه انگار

كه اتفاقي افتاده.

عبدالله هم در حاليكه بوا بوا ميكرد ودستش رو سرش گذاشته بي رفت طرف خونه اشون وماهم پشت

سرش رديف شديم ورفتيم تا هرجا عبدالله كم آورد گزارش بديم البته بدون ذكر شعرخواني وشاهكار

خلقت ادبي عبدالله.

حالا بماند كه بعد همه چي رو شد و به فراخور حالمون ، بواهامون از خجالتمون حسابي در اومدند.

اما اگه شما غذا خوردن ترك كردين ، ما هم اذيت كردن حيدكو ترك كرديم.

منتها اي دفعه  فاصله امون حسابي تنظيم ميكرديم تا امكان فرار از دست سنگهاي حيدكو داشته باشيم.

خدا رحمتش كنه.

 

 

[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ موج ] [ ]
چه قشنگ گفته او خانومی که : بسکتبال خانوما نیاز به تیم ملی نداره.

خو راست گفته بنده خدا.

چه معنی میده چند تا زن دنبال یه توپ بالا وپایین بپرن وچند تا مرد هم وایسن نگاشون کنن؟

زن رو چه به ای کارا؟

عامو شما برو کنج  خونه ات بشین ورخت ولباستو بشور ویه لقمه غذا سی بچه هات وبواشون

بپز.

حالا دیگه نهایتش هم مث مو یه وبلاگ سی خوت بزن وبشین درد دلات توش بنویس.

اخه تو نمیگی رفتی کشورای اجنبی بسکتبال بازی کردی تموم مردا -اخه اونا که توعمرشون زن ندیدن-

همه چارچشمی تو رو نگاه میکنن؟ اونا که کار ندارن ببینن تو چقدر خوب بازی میکنی.

فقط به تو نگاه میکنن .اون وقت میفهمی چه فاجعه ای اتفاق میفته ؟

آبرو وحیثیت ایرونیا بر باد فنا میره.

فکر میکنی ای هم مث قضییه اختلاس سه هزار میلیارد تومنیه که او از او تکون نخوره؟

یاشاید خیال کردی......

 

نه عامو !نذار دهنم باز بشه.

برو جونم !بروعمرم!همی که اجازه دادن تو سالن سرپوشیده کشور خومو بازی بکنی !خدارو شکر کن.

بعدم برو دهن خانوم وزیر رو ببوس که نذاشت بری کشورای بیگانه وآبروت بره.

آخر نوشت: خوم هم میفهمم خیلی بیمعرفت شدم ونمیتونم به دوستای مجازیم سربزنم

بخشیدن از شما.

 

[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ ] [ موج ] [ ]
همه میفهمن که ما جماعت کارمندی ( البته خانوما رو عرض میکنم)روزجمعه ، روز كاراي عقب مونده امونه.

مو هم خير سرم گفتم كمتر بخوسم .صبح زود بيدارشدم وافتادم به جون خونه. بلكه تا قبل از ظهر

كارام تموم بشه واقلا ظهر استراحت كنم.

البته به حساب خوم هم كه تموم ميشد .ولي يه وقتايي پيش بيني آدم خراب از آب درمياد و طوري

كه فكر ميكنه نميشه.

يعني مو داشتم تو آشپزخونه سي خوم جولون ميدادم وفرمونروايي ميكردم وتو سر كاسه بشقابا

ميزدم كه يادم اومد ،اي دادبيداد، يخچال حسابي برفكي شده وبايد تميز بشه واي يعني يكساعت از

وقتم بايد بره.گرفتار يخچال شدم كه ديدم بنده خدا فريزر هم بدجور داره نگاه ميكنه. گفتم: جهنم وضرر

باشه تو هم تميز ميكنم. خلاصه شوخي شوخي دو سه ساعت از وقتم رفت سي يخچال وفريزر وباقي

كارا موند. البته بماند كه يادم رفته بي پريز فريزر از برق بكشم ونزديك بي خوم وبواي بچه هردو جوون ناكام بشيم.

بعد از چاس گفتم يه جارويي هم بكشم تو هال وبعد استراحت كنم. حالا تو همي حيص وبيص پونه

شوخيش گرفته و ومياد جلو پاي مو ميخوسه ونميذاره جارو كنم. هرچي هم ميگم : عزيزم ، عمرم

جونم ، برو او ورتر تا مو زودتر كارم تموم بشه كمي استراحت كنم .كمرم داره درد ميكنه. اما هي ميخنديد

وتو دست وپام مي پيچيد.

خدا ازم نگذره. عصباني شدم ويه نيشگون از دستش گرفتم. بچم به گريه افتاد. بعدش همي مث ميخ تو دلم بي.

شو كه ميخواستم سيش قصه بخونم ماچش كردم وگفتم : تو كه اي همه دختر خوبي هستي ، سيچه

اذيت ميكني تا مو مجبور بشم بزنمت؟

بعد ازش پرسيدم: خيلي دردت اومد؟

گفت: ها. ولي اشكال نداره.

گفتم : تو هم بيو از مو يه نيشگون بگير.  دستم بردم جلو تا نيشگونم بگيره.

فكر ميكنيد چه كرد؟

بچه ام دورش بگردم ، دستم بوسيد تا مو بيشتر عذاب وجدان داشته باشم.

 

 

 

[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ ] [ موج ] [ ]
 میگم : پونه جون! رفتیم خونه ی دایی ، سلام كن. زشته كه هميشه دايي باهات سلام ميكنه.

ميگه: باشه ،وقتي يخم آب شد سلام ميكنم.

************************************************************

ميگم: اي كلماتي كه تو ميگي خيلي كلمات زشتيه.مثه كثافت، بيشعور،....باقي كلمات رو نميگم .

ميگه : ماماني بيا تا باقيش خوم سيت بگم. تو همه ي كلمات بلد نيستي. بعد بدون رودربايستي تموم

كلماتي كه نبايد بگه ،ميگه.

*************************************************************

 ميگم: آخه هرشب هرشب كه نميرن پارك. بخدا ماهم خسته مونه.بوات گناه داره.صبح زود بايد بيدار بشه.

ميگه : بذار مو حاليت كنم!مو كه نميخوام همه اش بازي كنم. مو در اصل ميخوام سيم كشي (سركشي) به پارك كنم.

************************************************************

با داد وبيداد اومده ميگه: اي تِل مو كجا گذاشتي ؟ميخوام بزنم به موهام.

ميگم: مو چه ميفهمم. دست خوت بوده.

ميگه: آخه شما كه نميفهمين.مو دارم با اي تِل زندگي ميكنم.

************************************************************

 

[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ ] [ موج ] [ ]
 دارم ظرف میشورم ، اما ميبينم كه داره كشون كشون صندلي مياره تا بياد بشينه بالاي كابينت وبقول

خوش كمك مو ظرف بشوره.

البته خانوماي خونه دار وبچه دار بهتر ميفهمن كه اي كمك كردنا بيشتر دردسرن تا كمك.

سعي ميكنم تند تند ظرفابشورم تا او بياد بالا ديگه ظرفي نمونده باشه.

وقتي مياد و مي بينه چند تا قاشق وكاسه مونده ، ظرفا از دس مو در مياره و مث آدم راستكي ميگه: تو

ديگه خسته شدي ! حالا ديگه نوبت منه.

                 

بدون اي كه حرفي بزنم،نگاش ميكنم وسعي ميكنم اخم كنم و نگام جوري باشه كه بفهمه از دستش عصبانيم.

همي جوري كه سرگرم شستن ظرفا ميشه با يه لحن جدي و محكم ميگه:

ماماني، ببين ! وقتي تو كوچولو بودي ومن مامانت بودم ، تو هم خيلي اذيت ميكردي وميگفتي ميخوام

كمكت ظرف بشورم ولباس بشورم . مو هم هيچي نميگفتم . حالا تو هم اي جوري نگام نكن.

شما بودين چيكار ميكردين.

محض اطلاع نوشت: يادم رفت بگم موارد بالا ذكر خير پونه هست.

 

[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ ] [ موج ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام ! من مادر دوتا دختر گل هستم. یاس و پونه . دلم می خواد از تلخ وشیرین روزگار بنویسم. البته تااونجا که قلمم یاری کنه . دوست دارم از این طریق با همه ارتباط برقرار کنم.
خودم فکر میکنم مثل موج هستم.گاه آنچنان آرام که ماهیان بازیگوش در من پیچ وتاب میخورند و وگاه خشمگین و بی تاب, زندگی را برساحل میکوبم. اما هنوز زندگی را دوست دارم تا وقتی که در یک کفه ی ترازو ,دخترکانم ومهربان مرد زندگیم هستند.هرچند کفه ی مشکلات ,زمین را بوسه زند.
لینک دوستان
امکانات وب

تبادل لینک

فروش بک لینک